X
تبلیغات
رایتل
حقیقت تلخ
 

حقیقت تلخ

به نام آنکه یادش آرام دل و جان است .


ناشناس
پاکنویس

آفتاب شرقی

افکار و گفته های گوناگون من

گاه نوشته های حسام ایپکچی
نگاه دست و پا شکسته



شب٬سکوت٬کویر

ایران امروز
ترانه آزادی
صر صر
سیبستان
سرزمین رویایی
نقطه ته خط
فرنگوپولیس
رضا خجسته

کسوف
الپر

ا
فتخار آفاق

مثبت من

محمد خیرخواه (وبلاگ عکاسی)

لیست وبلاگ های فعال دانشجویی

صندلی

سرزمین سبز پارسی

پسری در راه

جمهور

مرد شعر انتقادی

 


مسعود بهنود


محسن سازگارا


جمیله کدیور
محسن کدیور
مصطفی معین

 


ناشناس
پاکنویس

آفتاب شرقی

افکار و گفته های گوناگون من

گاه نوشته های حسام ایپکچی
نگاه دست و پا شکسته



شب٬سکوت٬کویر

ایران امروز
ترانه آزادی
صر صر
سیبستان
سرزمین رویایی
نقطه ته خط
فرنگوپولیس
رضا خجسته

کسوف
الپر

ا
فتخار آفاق

مثبت من

محمد خیرخواه (وبلاگ عکاسی)

لیست وبلاگ های فعال دانشجویی

صندلی

سرزمین سبز پارسی

پسری در راه

جمهور

مرد شعر انتقادی

 


مسعود بهنود


محسن سازگارا


جمیله کدیور
محسن کدیور
مصطفی معین

 


ناشناس
پاکنویس

آفتاب شرقی

افکار و گفته های گوناگون من

گاه نوشته های حسام ایپکچی
نگاه دست و پا شکسته



شب٬سکوت٬کویر

ایران امروز
ترانه آزادی
صر صر
سیبستان
سرزمین رویایی
نقطه ته خط
فرنگوپولیس
رضا خجسته

کسوف
الپر

ا
فتخار آفاق

مثبت من

محمد خیرخواه (وبلاگ عکاسی)

لیست وبلاگ های فعال دانشجویی

صندلی

سرزمین سبز پارسی

پسری در راه

جمهور

مرد شعر انتقادی

 


مسعود بهنود


محسن سازگارا


جمیله کدیور
محسن کدیور
مصطفی معین

 

زمزمه های شبانه

شن های ساحل ، روزی صخره های برزگی که مقابل امواج خروشان دریا بودند .

زمزمه های شبانه

شن های ساحل ، روزی صخره های برزگی که مقابل امواج خروشان دریا بودند .

زمزمه های شبانه

شن های ساحل ، روزی صخره های برزگی که مقابل امواج خروشان دریا بودند .

پست الکترونیک

آمدگان و رفتگان :
137500

Powered by BlogSky.com

پنج‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1384
ان شاء ا...

بعد گرفتن جدول زمان بندی جشنواره و پیدا کردن زمانی که فیلم کارگردان مورد علاقه ام(حاتمی کیا و فیلم به نام پدر)

از شانس بد ٬من که سالی یکبار هم مریض نمی شم ٬چنان سرمایی خوردم که گاو که سهله فیل رو از پا میندازه

و با نهایت تاثر و اندوه  آخرین سانس این فیلم که ساعت ۱۲ در سینما فرهنگ بود رو از دست دادم . 

یه داستانی هست  که می گه : طرف می خواست بره خرشو رو بفروشه می گه ساعت ۱۰ می رم خونه ٬ساعت ۱۲ خرمو از

خونه ور می دارم می رم سر قرار و ساعت ۱ سر قرار می رسم و الی آخر . رفیقش بهش می گه بگو ان شاء ا...  میگه نه بابا

 آدم برای کار هایی برنامه ریزی کرده و همه جوانبو بررسی کرده که نمی گه ان شاا... این آقا دو روز بعد دوستشو می بینه می گه

 دوستش می پرسه خوب کاراتو انجام دادی می گه ان شاا... دیر راه افتدم ان شاا... تو راه عجله کردم ان شاا... خرم پاش شکست

ان شاا... نتو نستم خرمو بفروشم

فکر کنم منم موقع برنامه ریزی زیادی مطمئن بودم خدا هم یه حالی بهم داد!


روزگار نزدیک